آدمی مفلوک بلند گو در دست گرفته و همی بر مردم می تاخت
که فلانی دزد است و فلانی بدکار
او متخلف است و این یکی بدکار
حسن بد است و زید بدتر
مجنون چرکین است ولیلی عریان

و با آبروی خلق بازی همی کرد

وبر در حاکمان پاچه خواری همی نمود و نان همی خورد.
بهلول را گفتند ایشان را چه شده است؟
انگشت به شقیقه گذاشت و گفت:

او چهارنعل می تازد تا از خودش بگریزد
گفتند مگر می شود؟
گفت : گمان می کند؛وقتی بد نامان زیاد شوند کسی او را نمی بیند

گفتند چرا با بعضی بزرگان نشست و برخواست همی دارد؟

بهلول گفت:مگرنشنیده ای کبوتر با کبوتر،باز با باز

:

بعضی بزرگان ده نیز از کرده خود همی فراری اند

بزرگان ده او را آورده اند آب را گل آلود کند تا از آب گل آلود ماهی بگیرند

خبرنگار::

علی حسینی
علی حسینی
سردبیر